RT Chimera - шаблон joomla Новости

  • پیش فرض
  • عنوان
  • تاریخ
  • تصادفی
بارگذاری بیشتر کلید شیفت را نگه دارید . بارگذاری همه

نظرات (1)

امتیاز : 0 از 5 بر اساس 0 رای
This comment was minimized by the moderator on the site

يك هفته ميشه كه خوندن كتاب سلام بر ابراهيم رو تمام كردم.وقتي داشتم به آخر كتاب مي رسيدم نمي خواستم به صفحات آخر برسم چون مي دونستم شهيد ميشه اما مي ترسيم با خوندن صفحات آخر از دستش بدم جيزي رو كه تازه پيداش كرده بودم. عاشق منش و اخلاقش شده بودم...

يك هفته ميشه كه خوندن كتاب سلام بر ابراهيم رو تمام كردم.وقتي داشتم به آخر كتاب مي رسيدم نمي خواستم به صفحات آخر برسم چون مي دونستم شهيد ميشه اما مي ترسيم با خوندن صفحات آخر از دستش بدم جيزي رو كه تازه پيداش كرده بودم. عاشق منش و اخلاقش شده بودم (هستم). مدت زيادي بود تو مراسم هاي مذهبي اشكي نريخته بودم اما هر صفحه كه به آخر اين كتاب نزديك مي شدم بارون اشك بود كه سرازير مي شد. تا بلاخره با دست هاي لرزان صفحات آخر رو هم ورق زدم. اتفاقي كه ازش مي ترسيدم پيش اومد ابراهيم به صورت گمنام شهيد شد. صورتمو از پسرم و همسرم پنهون كردم و ي دل سير گريه كردم. يكي دو ساعت گذشت ديدم احساس دلتنگي عجيبي بهم دست داده جاي قلبم بشدت تو سينه ام تنگ بود. انگار اينكه ابراهيم گمنام بود در در من يك انتظار ايجاد كرده بود. واي خدا حالا با اين چكار كنم.
الان چند روزيه كه مي گذره داره كم كم دليل گمناميش رو درك مي كنم اون گمنام مونده تا زنده بمونه و امثال منو هدايت كنه...
همه شهدا بخصوص شهداي گمنام رو دوست دارم.
اميدوارم منم ي روزي شهيد گمنام بشم
برام دعا كنيد

ادامه مطلب
تاکنون هیچ نظری ارسال نشده است

نظرات خود را ارسال کنید

  1. ارسال نظر به عنوان میهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری
Rate this post:
پیوست ها (0 / 3)
کوقعیت خود را به اشتراک بگذارید